داستان زندگی تو چیه؟!

شاید موافق باشید، شاید هم نه! اما من فکر می کنم زندگی مثل یه داستانه. همه اتفاقات و رویداد ها، قسمت های تلخ یا شیرین این داستانو می نویسه و ما هم به عنوان نقش اول اون! اما چیزی که همیشه حس و حال ما رو میگیره و نمی زاره هنرمندانه این داستان رو بنویسیم اینه که اینقدر دقدقه ( شاید دغدغه!؟ ) زیاد شده که هرچی هست و نیست و از یادمون می بره...

اینجا توی پرتقالی ها، ما به مخاطبمون که احتمالا یا طراح وبه یا عاشق دنیای وبه کمک می کنیم که بتونه قسمتی از اون داستان، همون قسمتی که توی دنیای شگفت انگیزه وبه رو به بهترین شکل ممکن خوب بنویسه و قسمت بزرگ و مهمی از داستان زندگیش باشه!


داستان زندگی من چیه؟!

اگر بخوام صادق باشم و هرچی توی دلم میاد رو بنویسم، باید بگم که من شاید یکی از اون آدم هایی هستم که اعتقاد خیلی زیادی به آزمون و خطا کردن داره! البته نه تو همه چیز ولی حداقل در مورد راهی که الان توش هم مسیریم به اطمینان می تونم بگم اینو. اگر بخام برگردم به اوله اولش، حدودا 7 یا 8 سال پیش که برای اولین بار و با اشتیاق بسیار زیاد موفق شدم به اینترنت وصل بشم. من توی اون برهه تاریخی با اینترنت آشنا شدم که اینترنت ADSL رو فقط تو کافی نتا می شد پیدا کرد و اما طولی هم نکشید که اینترنت همه گیر شد و موجب شد داستان زندگی من 180 درجه بچرخه...

مثل یه خروس سرگردون توی اینترنت می چرخیدم و تنها چیزی که خوب یادم میاد، عصر یاهو مسنجر و بعدش دوران فیسبوک بود که اون اوایل بیشتر وقتم باهاش گذرونده می شد! نمی دونم چی شد، چی شد که عاشق طراحی وب شدم و دقیقا از کجا شرو شد این قضیه ( قسمت تاریکی ازش توی ذهنم هست که اجازه بدید این قسمت رو نگم! ) اما هر آنچه که بود در مسیری قرار گرفته بودم که اون زمان حتی در خوابمم چنین روزی رو نمی تونستم ببینم که روزی می رسه که من طراح وب میشم و حتی پا فراتر از اون می زارم و به دیگران هم آموزشش می دم!!!

خلاصه یه نوجوون 16 17 ساله بودم که تا دلتون بخواد وقت آزاد داره و تا دلتون بخواد علاقه... هرچی دم دستم می رسید و می خوندم و خیلی کنجکاو بودم برای یادگیری هرچه بیشتر! و همین مسیر ادامه پیدا کرد تا همین الان و حتی همین لحظه! به خاطر همینه که می گم کلی آزمون و خطا کردم و سرد و گرم وبو حسابی چشیدم!


داستان پرتقالی ها چیه؟!

در جریان که هستید، گاهی اوقات توی مسیر زندگی اتفاقاتی می افته که وقتی بعدا بهش فکر می کنی، مغزت سوت می کشه! پرتقالی ها یکی از همون اتفاقات بود...

اگر خیلی خلاصه بگم براتون، من خیلی اتفاقی پی بردم به اینکه استعداد عجیبی دارم تو درس دادن و یه جورایی انگار معلم بودن تو خونمه؛ تنها چیزی هم که نسبت بهش اطمینان دارم و می دونم که خوب بلدم، همین طراحی وبه! و شاید جالب باشه براتون که پرتقالی ها از همون اول رویا و هدف زندگیم شد! سایتی که خیلی دوستانه باشه و محیطش کاملا متفاوت از اون چیزی باشه که همه انتظارشو دارن!

این وسط با افراد خیلی زیادی دوست شدم و کار کردم و تو طراحی سایت های خیلی زیادی سهیم بودم، اما اون چیزی که شاید شما مشتاق به شنیدنش باشید، اینکه با بچه های تیم پرتقالی ها چطور آشنا شدم! اولین نفر نیما بود که از رفیقای دوران دبیرستانمه، ما با هم مهارتامونو اشتراک گذاشتیمو یه سایتی به نام نیمرو راه انداخیتم که درش تخته شد. من به جز پرتقالی ها یه سایت دیگه به نام اسلایدر رولوشن فارسی رو هم دارم که نیما رو قاطی کار کردم و موجب شد هرچه بیشتر بشناسمش!
نفر بعدی عرفان بود که جز دوستای قدیمیم نبود، اما به اندازه همونا دوستش دارم و بهش اطمینان! اونو هم به صورت اتفاقی کشف کردم و فهمیدم می تونه کمکم کنه! همونطور که گفتم مسیر اتفاقات زندگی خیلی وحشتناک جالبه...

ورود
ما همه جا کنار شما هستیم...