بازگشت همه به سوی پرتقالی هاست!

بعد از یک سال نبودن، دوباره برگشتیم که بترکونیم

سلام…
از صمیم قلبم امیدوارم حال و روزتون خوب و دلتون گرم باشه!
من علی رحمت پور هستم و اینجا پیش شمام تا قسمتی از خاطرات پرتقالی ها رو براتون تعریف کنم…

 

باورتون میشه یک سال تقریبا هیچ فعالیتی نداشتیم و پیشتون نبودیم؟!
من که باورم نمیشه چون هرجور که به مسئله نگاه می کنم، میبینم که چه اتفاقای عجیب غریبی توی همین یک سالی که ما نبودیم افتاده و پیش خودم می گم یکسال نمی تونه انقدر اتفاق تو دل خودش جا داده باشه…
با من همراه بشید تا شما هم بدونید چی شد که این شد!

یکی از اتفاقای مهمی که افتاد، نمایشگاه اینوتکس بود و ما با انگیزه و یه عالمه فکر و خیال تصمیم گرفتیم توش شرکت کنیم.
جلسه میزاشتیم چپ و راست تا هزینه هامون رو در بیاریم و فرصت هایی که اونجا می تونس برامون باشه رو کشف کنیم، بریم ببینیم چی باید بخریم و چی باید اونجا برای عرضه داشته باشیم و کلی چیز دیگه که الان اصلا یادم نمیاد…
اینکه چه قدر سختی کشیدیم و از اون طرف چه قدر بهمون خوش گذشت، چیزیه که من اگر یه عالمه هم اینجا بنویسم، شما نمی تونید حسمونو درک کنید. ولی ی کوچولوشو می گم تا شمام جو حال و روز ما رو بتونید کم و بیش حس کنید!

اولین چیزی که لازمه بدونید، اینکه کنکور کارشناسی ارشد، پنجشمبه و جمعه بود و روز آخر نمایشگاه پنجشمبه!
کنکور نیما فرجی هم از شانس، پنچشمبه بود و این برای ما معادل این بود که نیما رو دو روز زودتر از دست بدیم…
از طرفی کنکور من، علی رحمت پور و عرفان پردیسان هم جمعه ظهر…
حالا شما حساب کنید دیگهههههههه، ما از همدان ( شهرمون ) اومدیم تهران حالا چه مشقتی باید بکشیم تا دوباره برگردیم شهرمونو و کنکور بدیم…
همونطوری که گفتم، نیما 2 روز پیشمون بود و من و عرفان تا تهش موندیم و فشار کار خیلی زیاد بود رومون، تقریبا به حالت مرده در میومدیم آخرای هر روز نمایشگاه!

روز آخر نمایشگاه هم هرچی اسنپ و تپ سی زدیم، هیشکی قبول نمی کرد، ناچار شدیم تاکسی بگیریم، اینو در نظر داشته باشید که منو عرفان فردا کنکور داریم و از خستگی داریم میمیرم!
از شانس گند ما، راننده ماشینه دزد بود! باورتون میشه؟! ( اگر من خودم این متنو می خوندم، می گفتم فیلم هندی نوشته طرف )
اگر عرفان تیز بازی در نمی آورد و یه کم بیشتر بد شانسی می خاس پاچمونو بگیره، دو تا لپ تاپ ازمون دزدیده میشد و یه علمه آت آشغالی که توی کیف هر مسافری هست و البته کلی از چیزایی که برای نمایشگاه خریده بودیم…
خلاصش کنم، ساعت 12 شب، آخرین اتوبوس ب همدان و سوار شدیم و 5 صب رسیدیم خونه و تا یه چرت زدیم، پاشدیم رفتیم سر جلسه کنکور…

 

 

تیم پرتقالی ها در نمایشگاه اینوتکسفقط بگم که خیلی حرکت زدیم تا غرفه باحالی داشته باشیم و حرکی ام می اومد پیشمون، اینو می گف!

 

بعد از نمایشگاه رویکرد ما یه کم تغییر کرد و از چیزایی که شماها تو نمایشگاه بهمون گفته بودید می خاستیم استفاده کنیم و نمی دونم چرا، اما یه کم بیخیال شده بودیم! ( البته اینکه می گم بیخیال شده بودیم، چن تا پروژه دستمون بود و یه سری اتفاقا تو زندگی هامون تو جریان بود که نزاش درست و حسابی بچسبیم به ادامه پرتقالی ها )

بعد از یه مدت، متوجه شدیم که نمایشگاه الکامپ هم هست ( فاصله چندانی بین دو تا نمایشگاه نبود، شاید 1 ماه ) ما اومدیم غرفه بگیریم که دیدیم پر شده. پا شدیم رفتیم پارک علم و فناوری که یه کاری برامون بکنن، که فهمیدیم اسم تیم ما رو به عنوان تیم منتخب دادن! که از طرف جهاد کشاورزی غرب کشور یه غرفه داشته باشیم…
از اونجایی که بعضی اوقات یه اتفاقایی می افته که هیچ وخ نمی فهمی چی شد، روز آخر، متوجه شدیم که عرفه رو از ما گرفتن، خیلی خورد تو حالمون، خیلیییی…
ولی خوب ما که ول کن نبودیم، خودمون پاشدیم رفتیم نمایشگاه…
نمایشگاه رفتنه مهم نبود، مهم این بود که یکی از شبا که تو هتل بودیم، یه جلسه کاری الکی الکی شکل گرفت و می تونم بگم یکی از بهترین جلسه هامون بود، 2 3 ساعت بحث کردیم و به چالش کشیدیم حرفا رو و نتیجش این بود که متوجه شده بودیم فرصت خیلی خوبی توی سایت اسلایدر رولوشن فارسی منتظر ماست!
خلاصه که از تهران که برگشتیم جلسه پشت چلسه، تا موفق شدیم بعد از حدود یکی دو ماه به طور کامل همه ایده هایی که اون شب تو هتل تهران به ذهنمون رسیده بود رو اجرا کنیم. ( پیش از این اتفاق، من و نیما روی سایت اسلایدر رولوشن فارسی کار می کردیم، اما بعدش، عرفان هم به ما توی این سایت پیوست… )

 

زمان گذشت و نتیجه کنکور اومد و حسابی غافل گیرمون کرد!
نیما قبول شد دانشگاه تهران، منم دانشگا خواجه نصیر ( عرفان نمی دونم چرا نسبت به کنکور بیخیال بود، واقعا نمی دونممممممممم… )
ما از قبل دنبال این بودیم یه جایی رو برای خودمون اجاره کنیم و بشه محل کارمون، راستشو بخاین، از جایی که پارک علم و فناوری در اختیار تیما میزاشت، چندان خوشمون نمی اومد و تو فکرش بودیم که جدا شیم که با اومدن نتایج کنکور، احتمالا براتون قابله حدسه که چه اتفاقی قراره بیفته!!
ما تو تهران یه جایی رو اجاره کردیم، که شبا محل خابمون بود و روزا محل کارمون.
خلاصه بگم، فصل جدیدی از زندگی ما شرو شد، حالا توی تهران، بدون وجود خانواده، با کلی دغدغه جدیدی که سر و کلش پیدا شده بود و خود نمایی می کرد…
از آشپزی و نظافت خونه گرفته، تا مدیریت زندگی و کار، درسی که دوباره وارد زندگیمون شده بود که به مراتب از اون چیزی که توی کارشناسی بود، سخ تر ظاهر شده بود!

 

با گذشت زمان، به زندگی جدیدمون عادت کرده بودیم و از طرفی عزممون رو جم کرده بودیم که پرتقالی ها رو دوباره آتیش کنیم که یه دفه یه ایده کذایی قد علم کرد!
ایران بی اون ایده بود!
ما باور داریم که قالب بی، بهترین و پر امکانات ترین قالب وردپرس ـه و ما به کمک این قالب وردپرس، همه سایت هامونو طراحی می کنیم.
بعد دیدیم که چه بهتر میشه اگر این قالب رو مثل اسلایدر رولوشن توی یه سایت جدا به خدمتش برسیم، همین کارو هم کردیم!!!
من و عرفان به طرز وحشتناکی فعال شده بودیم، تو مدت زمان خیلی کمی، قادر شده بودیم خیلی کارا رو با هم به بهترین شکل ممکن پیش ببریم. با نیما کمتر در ارتباط بودیم، چون اون با ما زندگی نمی کرد و رفته بود خابگاه، اما تقریبا هر هفته یه دونه جلسه کاری داشتیم و بعضی اوقات هم توی مترو و تاکسی صحبت های تجاری می کردیم ( یادش خوش! )
ایران بی و اتفاقات پیرامونش، شیرین 2 ماه ازمون وقت گرفت و دم دمای اسفند، بلایی به سرمون نازل شد، به نام کرونا…

 

حالا اینجاس که بد شانسی رو می تونید درک کنید!
ما کل زمستون و هوای آلوده تهران و تحمل کردیم، به عشق اینکه بهار و تابستونی بیاد که با آرامش به کارمون برسیم و این بار با خیال آسوده، توی نمایشگاه ها شرکت کنیم.
تازه قلق تیمی کار کردنون به طرز عجیب غریبی بالا رفته بود و من کشف کرده بودم چطوری میشه درس و دانشگا رو پیچوند! ( که بیشتر بتونم کار کنم )
که کرونا اومد و همه آرزو های ما پر پر شد.
به ناچار دوباره برگشتیم همدان و من شخصا حدود 3 هفته حوصله انجام هیچ کاریم نمی اومد، از طرفی کرونا حسابی خبر ساز شده بود و ترس و لرز وجودمونو گرفته بود…
یواش یواش، رو به راه شدیم و کار های باقی مونده ای که توی اسلایدر رولوشن و ایران بی بود رو به هر سختی که بود به پایان رسوندیم و…
حالا آماده ایم که دوباره به پرتقالی ها برگردیم!

اما این بار، با تجربه بیشتر…

علی رحمت پور
علی رحمت پور
مدتیست که کل زندگی منو میشه خلاصه کرد توی پرتقالی ها، موسیقی، فلسفه و تفکر، فیلم و سینما، شاید مطالعه! و البته یادگیری... ( خیلی مشتاقم ببینم تهش چی از آب در میاد! )
اطلاع‌رسانی ایمیل
خبرم کن
guest
0 دیدگاه
نظر لحظه ای
مشاهده همه نظرات
ورود